زعشقت آن چنان مستم كه سر بر دار مي خواهم
جفا بسيار بنمايي ، من آن بسيار مي خواهم
به راه وصلت اي جانم به هر دردي گذر كردم
دگر درمان نمي جويم ، دلي بيمار مي خواهم
ببين حال خراب من كه مي سوزم ز مشتاقي
نينديشم به حال خود ، رضاي يار مي خواهم
غمت ويران نمود اين دل ، ولي عاشق تر از هر شب
روان خسته خود را ز غم سرشار مي خواهم
لطيفي همچو گل يارا ، ولي آكنده از خاري
در اين سوداي رنج آور گلي پر خار مي خواهم
نمي خواهم دگر ياري تويي چون يار شيرينم
من از مجموعه عالم تو را دلدار مي خواهم
سرم از پا نمي دانم چو باشد چون تو جانانم
ز عشقت آنچنان مستم كه سر بر دار مي خواهم
+ نوشته شده توسط سيروس در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت
12:45 |

